تبليغاتX
انتظار سبز...

انتظار سبز...


فاطمه زیباترین واژه هاست

فاطمه ناموس شاه لافتی است

فاطمی بودن تشیع بودن است

فاطمه راه علی پیمودن است

فاطمه  آلاله  آلاله  هاست

فاطمه سوز و گداز ناله هاست

فاطمه گنجینه ای از خاتم است

 فاطمه چشم و چراغ عالم است

فاطمه روح علی جان علیست

فاطمه هم عهد و پیمان علیست

فاطمه تفسیر یاسین است و بس

باغ هستی را گل آذین است و بس

فاطمه سبزینه سبزینه هاست

فاطمه آوای وای سینه هاست

نی توان گفتن زنی مانند اوست

قلب احمد از ازل پیوند اوست

فاطمه از هر پلیدی عاری است

فاطمه فرهنگی از بیداری است

فاطمه یعنی زمین یعنی زمان

فاطمه یعنی حدیث قدسیان

فاطمه یعنی زمین یعنی زمان

فاطمه یعنی حدیث قدسیان

فاطمه یعنی ثریا تا سمک

فاطمه یعنی مدینه تا فدک

فاطمه دریای عصمت را در است

فاطمه جامی است کز کوثر پر است

فاطمه راز هزاران رازهاست

فاطمه خود برترین اعجاز هاست

کعبه را آیینه روی فاطمه است

پنج تن را آبروی فاطمه است

فاطمه یک یادبود ماندنی است

فاطمه تنها سرود خواندنی است

فاطمه علامه ساز مکتب است

فاطمه آموزگار زینب است

فاطمه رمز تماس با خداست

فاطمه تاج عروسان سماست

آسمان هم خاکسار فاطمه است

یا علی مولا شعار فاطمه است

فاطمه سر چشمه پوشیدگی است

فاطمه چون غنچه در جوشیدگی است

بی حجابان را نخوانی فاطمه

بی نقابان را ندانی فاطمه

فاطمه از مادر عیسی سر است

فاطمه خیر کثیر کوثر است

مریم ازر زاده ز عیسی یک نوید

یازده عیسی شد از زهرا  پدید

مکه گر ام القرای عالم است

فاطمه مام رسول خاتم است

فاطمه رمز و کلید جدول است

فاطمه یعنی که حرف اول است

فاطمه فصل گل گلریزی است

برگ زرد موسم پاییزی است

فاطمه  مرگ نبی را دیده است

فاطمه اشک علی را دیده است

درسه قالب فاطمه یک روح بود

در دل طوفان علی را نوح بود

گر علی (ع)کون و مکان را لنگر است

فاطمه لنگر برای حیدر است

فاطمه طراح یک برنامه است

بر علیه دولت خود کامه است

فاطمه بر حق کشیها ناظر است

فاطمه در هر محاکم حاضر است

فاطمه روز کشاکش با علیست

فاطمه تکیه کلامش یا علیست

کینه توزان دست مولا بسته اند

پهلوی صدیقه را بشکسته اند

خطبه زهرا چه غوغا می کند

دست های بسته را وا می کند

 پشت در رنگین زخون فاطمه است

چرخ گردون واژگون فاطمه است

فاطمه گنجینه ای از جام هاست

فاطمه رنگین کمان نام هاست

فاطمه خورشید پشت ابرهاست

فاطمه مخفی ترین قبرهاست

فاطمه بغض میان ناله است

فاطمه زهرای هجده ساله است

عاشقم در عالم شیدائیم

هر چه هستم مکتب الزهرائیم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط زهرا سهرابیان | |

چه روزها که یک به یک 
غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو
رسوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و
دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای
چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را
به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه!
غروب شد نیامدی
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط زهرا سهرابیان | |

روزی دروغ به حقیقت گفت:میل داری با هم به دریا بریم؟؟تاشنا کنیم؟؟

حقیقت ساده لوح پذیرفت.آن دو باهم به کنار ساحل رفتند.وقتی رسیدند،حقیقت لباس هایش را درآورد تا به آب برود....

در همان موقع بود که دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت....

از همان روز،همیشه حقیقت زشت و عریان است اما...

دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان میشود!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط زهرا سهرابیان | |

من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل‌ها را می‌گیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین.
رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سَیَلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را می‌دانم.
مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی.
تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد.
و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم،
رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بزکوهی را.
خوب می‌دانم ریواس کجا می‌روید،
سار کی می‌آید، کبک کی می‌خواند، باز کی می‌میرد،
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»،
فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط زهرا سهرابیان | |

 الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم .

الهى ! غبطه ملايكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود.

الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم .

 الهى ! سست از آن كه مست تو نيست كيست ؟

 الهى ! همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجيب تر از خود نيافت .

 الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، اين دنيا را نمى بيند و آن ، عقبى را.

 الهى ! همه حيوانات را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده .

 الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده .

 الهى ! آن كه خوب را حباله اصطياد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است .

الهى ! مراجعات از مهاجرت به سويت تعرب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هايى .

 الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار.

الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است .

 الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديت را در گردن

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط زهرا سهرابیان | |

ما گوشه نشينان غم فاطمه ايم
محتاج عطا و كرم فاطمه ايم


حضرت حيدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مديون عطر ياس بود
اي که ره بستي ميان کوچه ها بر فاطمه
گردنت را مي شکست آنجا اگر عباس بود

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط زهرا سهرابیان | |


 
بانگ در بانگ،خروســان مـــی‌خوانند. 

تا دوردســتهایِ گـــمان

اما در اين پهنه‌یِ ماســـه و شــوراب،روستايـــی نيست.

روز است که ديگـــرباره بازمـــی‌گردد

يادآورِ صبح و ســلام و ســبزه،

و تحقــير است که هر ســپيده‌دم از نو اختراع‌ مـــی‌شود 

در تجــربه‌یِ گـــريانِ هميشـــه...

  احمد شاملو
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط زهرا سهرابیان | |

روز سيزده نوروز، ايرانيان بنابر سنتي ديرينه به باغ و دشت و صحرا مي‌روند و روز خود را در بيرون از خانه سپري مي‌كنند. سيزده بدر جشن واقعي بهار است. طراوت و سرسبزي به طبيعت بازگشته و طبيعت مردم را به سوي خود مي‌خواند. در سال‌هاي اخير كه بحث‌هاي حفاظت از محيط زيست بيشتر مطرح شده است، سيزده بدر را روز طبيعت نامگذاري كرده‌اند. طبيعتي كه همواره در ايران مورد احترام و ستايش بوده و مردمان اين سرزمين در حفظ و پاكيزگي آن كوشيده بودند. معلوم نيست بهانه بيرون رفتن در چنين روزي چه بوده است؟ آيا بنابر تصور امروزي، براي پرهيز از نحوست سيزده بوده يا دليل وجودي آن، تجليل از زيبايي‌هاي بهارانه طبيعت است؟ 
به نظر زنده ياد دكتر «مهرداد بهار»، سيزده بدر نمادي از آشوب ازلي است. جشن‌هاي نوروزي در واقع جشن‌هاي پايان يافتن سال گذشته و آغاز سال جديد و سيزدهمين روز نماد آخرين روزهاي سال است. 



نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط زهرا سهرابیان | |

پاي هفت سين دلت يواشكي زمزمه كن زير لب يادي از نور دل فاطمه كن و سوره والعصرو بخون دعا براي ظهور پسر فاطمه كن سال نو برتمامي دوستان مبارك
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط زهرا سهرابیان | |

هر شب جمعه به جاده‌ی نیلی آسمان می‌نگرم و در انتظار رایحه‌ای از وجود تو هستم كه قرار است قاصدك‌ها خبر آن را برایم بیاورند. 
تو خواهی آمد، در حالی كه دست‌هایت پر از گل‌های نرگس است و با وجود خودت سردی زندگی را در رگ‌هایمان خواهی جوشانید. پس هر روز نگاهت خواهم كرد تا بیایی. پس با رنگ دلت می‌نویسم: «به نام خدای امیدها>>
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط زهرا سهرابیان | |

Design By : Mihantheme

امارگیر حرفه ای سایت